تبليغاتX
دست نوشته های دو دوست همیشگی

دست نوشته های دو دوست همیشگی

درباره وبلاگ

ما دو دوست هستیم که می خواهیم این وب سایت رو اداره کنیم و هر سفارشی داشتین بیان کنید تا برایتون آماده کنیم فقط آدرس ایمیلتان را هم برامون بنویسید .
با تشکر: مدریت سایت.

فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
نوشته های پیشین
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته سوم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
آرشیو موضوعی
کامپیوتر
موبایل
سرگرمی
دست نوشته ها
اشعار زیبا
جک وطنز یا پیامک
در باره ی ما
اتفاقی
مدرسه ی ما
پیوندها
دندون یه آدم مرده
نسیم دریا
تنها (....alone)
تنهای 16 ساله
آشنایی با امره
بالرین آبی
* (`'•.¸ღلحظه های بی کسیمღ¸.• '´)*
آبجی فاطمه(همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی)
پخش فیلم زنده از اینترنت
قالب بلگفا

طراحی اختصاصی توسط:
طراحی وب سایت تجاری و قالب وبلاگ
Powered By
BLOGFA.COM
سلام

 

ای بابا یعنی می خواین نشناسمتون ؟ بابا ای ولله

 

این چند وقته کجا بودی؟ مشهد خوش گذشت ؟ مرسی بابت سوغات

 

راستی بذار از کلاسمون هم بهت بگم :

ما تو کلاسمون چند تا رفیق داریم که آی کیو شون از خزه هم کمتره ..... به خیال خودشون دارن مخ منو کار می گیرن .... راستش منم اوایل به روی اونا نیاوردم ولی ....... یکیش همین ------- و -------

 

بعدشم که امیدوارم  از این کارا دست بردارین و یه خورده خودتونو شبیه آدما کنین ... سخت هست ولی بد نیست امتحانش کنین .....

                                                                                                دوستهای خنگ من بای

زحمتکش ها: علی جون وحسین آقا در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 8:31 قبل از ظهر | لینک ثابت


این آپم و تغییرات در وبلاگ تقدیم به اونی که ازم خواسته بود.....

 

خیلی دوستون دارم

 

از طرف حسین آقا

 

 

 

 

يك ساعت

 

يادش مي آيد وقتي كه كوچك بود   روزي پدرش خسته و عصباني از سر كار به خانه آمد . او

 

دم در به انتظار پدر نشسته بود . گفت : « بابا يك سوال بپرسم ؟ » پدرش گفت : بپرس پسرم چه

 

سوالي ؟ پرسيد : شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد ؟  پدرش پاسخ داد چرا چنين

 

سوالي مي كني ؟ فقط مي خواهم بدانم ، بگوييد براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد ؟ پدرش

 

گفت : اگر بايد بداني خوب مي گويم : ساعتي بيست دلار . پسرك در حالي كه سرش پايين بود

 

آهي كشيد و و بعد به پدرش نگاه كرد و گفت : مي شود لطفا به من ده دلار بدهيد ؟ پدر عصباني

 

شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سوال فقط اين بود كه براي خريدن يك اسباب بازي

 

مزخرف از من پول بگيري ، سريع به اتاقت برو ، و فكر كن كه چرا اينقدر خود خواهي . من

 

خيلي خسته ام و براي چنين رفتارهاي بچه گانه ات وقت ندارم . پسرك آرام به اتاقش رفت و در

 

را بست . پدر نشست و باز هم عصباني تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند و

 

خشن رفتار كرده . شايد واقعا چيزي بود كه او براي خريدش به ده دلار نياز داشت. به خصوص

 

اينكه خيلي كم پيش مي آمد كه پسرك از پدر پول درخواست كند . پدر به سمت اتاق پسر رفت و

 

در را باز كرد و گفت : با تو بد رفتاري كردم . امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ي

 

ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم . بيا اين ده دلار را كه خواسته بودي بگير . پسرك خنديد و

 

فرياد زد متشكرم بابا . بعد دستش را زير بالش برد و از آن زير دو اسكناس پنج دلاري مچاله

 

شده در آورد . پدر وقتي ديد پسر خودش پول داشت ، دوباره عصباني شد و گفت : با اينكه

 

خودت پول داشتي چرا  دوباره تقاضاي پول كردي ؟ پسرك گفت : براي اينكه پولم كافي نبود ،

 

ولي الان بيست دلار پول دارم . پدر ! آيا مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا يك

 

ساعت زودتر به خانه بياييد و با ما شام بخوريد …

زحمتکش ها: علی جون وحسین آقا در دوشنبه بیستم اسفند 1386 ساعت 11:22 قبل از ظهر | لینک ثابت |


سلام.

من(علی)اعصابم از همتون داغون شده!نمی دونم چرا بعضیا ازم خوششون نمیاد؟!

اما اصلا واسم مهم نیست چون این روزا حتی خودمم از خودم خوشم نمی آد!

حالا اگرم این طور نیست بهم بگید؟

آخه من که زیاد پست نگذاشتم که ازم بدتون بیاد داستان یه پسرکو نوشتم که بعضیا گفتن که ما بعد اون

گریه کردیم اما شما از من دلخورید؟!

به هر حال...امروز تو کلاس فیزیک نشسته بودم که بدجوری اعصابم خطخطی بود و ۱ شعر رو با بغضی

نهفته و قریب اندروننم نوشتم روی شاید دفتر خاطرات جوانیم.....

اگه این دست نوشته هارو میزارم خواهش می کنم سو استفاده ادبی نکید(بهتون بر نخوره ها)

.....................................................................................................................................

کاش میشد غم را    مثل یک قهقهه گفت.

کاش میشد غم     را پای یک تاک بلند  

اندرون گوری در اعماق زمین مدفون کرد

غم    اگر تو را باشد   لاله را معنا بود

من شقایق را دوست دارم    به خاطرعشقش   تنهاییش

تا که غم را هست جان   جان را بگیر

تا که شادی هست جا   غم را کجاست؟!

کاش مارا بود غم    همه وقت و همه جا    حتی در شادی ها

آن جا بود زندگی را معنا

غم خویش خوردن کاری سهل نیست

غم خود به یک باره خوردن کاری سخت تر است...

غم را دگر جا نیست اندر جان ما

به خاتم میرسد   امروز   فردا    کار ما

.....................................................................................................................................

امید وارم که کلام مرا یکی بشنود که مرا یاری کند.اگه کلامم رو درک کردید مرا دلداری کنید.امروز به خدا

قسم میخورم که تنهایم و منتظره مدد شما عذیذان خواهم ماند.....

خوب یکم به سبک حسین بنویسم که نگید این مکلفات مال حافظه اخه من هر وقت یک نوشته ای

نوشتم همه میگن که دزدیه...

حتی حسینم بهم میشککه!!!

اینو جدی میگم بگید که منو دوست دارید!!!!!

راستی من این جمعه عازم  حرم آقا امام رضا هستم.

از فطمه و....

حتما در خواست میکنم که نظرشو بده آخه احساس کردم که اونم حسسه منو داره!

.........

من صدای نفس باغچه را میشنوم

-------

هر کیم معنی این شعر سهراب رو میدونه بگه که من رو تک تک الفاظش هنگیدم.

دوستون دارم بای

 

 

زحمتکش ها: علی جون وحسین آقا در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 ساعت 7:20 بعد از ظهر | لینک ثابت |


((بسم الخالق العشق والدنیا))

 

این آقا حسین ماهم با این پستاش بدجوری میخواد  درد دل کنه....

ماکه اینجوری اثباط میکنیم!

حالا من قبلا توی یه وب دیگم یه داستان از خودم دریدم که دلم نیومد که توی این وب نزارم.......

جونه همونی که مامان و بابات نمیشناسنش اگه خوندی بنظر و الا از چشمانه ما خواهی گذر!

 

......................................................................................................................

 

به نام او که مارو آفرید از گل

                                      ودمید از عشق

 

 

زندگی.......

 

 

واژه ی همیشگی ست برای دنیا

 

                     اما واسه ما....             خلاصه یه روز تمام شدنی ست............  

 

                                                                            آری...باید دانست و نگریست....

 

شرط زندگی برای من،پسر فانوسی....در جوار جنگل سوار بر کوهی در همسایگی ساحل ودریا....، در خود زن د گ ی خلاصه میشود و بس..........

 

خواهی بشنو از من و درد دل کن به ما

                                               خواهی نادیده گیر و برو،اشتر دیدی ندیدی...

 

1:ز آغازین آن چون ز بود...(خوب آدم باید زنده باشه تا زندگی کنه دیگههههههههه)

زنده بودن شرط اول بود.

 

2:بعد آن .........

                       نزاری کسان بر تو باشند سوار(نباید بزای کسی به تو زورگویی و ستم کنه عییزم)

 

3:دلیلت بدانی چرا زنده مانی..(دلیل گوزینه ی اولو باید بدونی دیگه_عبادت و اعتقاد به اصول دین)

 

4:گذر ز اینجا،به آنجا

                          زدیروز،به امروز،به فردا...

(این مطلبشو سنگین نوشتم؛اینجوریاست،یکی اینکه باید بهتفریحی<زاینجابه آنجا>)

(یکی دیگم اینکه عمر ما هم میگذره؛هواستو سیییییی...جم کن!<ز دیروز به امروز به فردا>

 

5:زیا هر که داند بگد

                             که شاید رویا،اصغرواکبر بگند......

 

                                            ببینم چه بو بردهای از زندگی.................

(حالا باید بگید معنی <گ>چیه)

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

عزیزان دیدین خوب مینویسم...

حتما نظر بدیدا......آخه من واسش 30 دقیقه فکر کردم وگر نه آپ بی آپ...

زحمتکش ها: علی جون وحسین آقا در شنبه بیست و نهم دی 1386 ساعت 1:47 بعد از ظهر | لینک ثابت |


((بسم الخالق العشق والدنیا))

 

این روزا جوونا پیرند                            همه از جانشون سیرند

 

این روزا همه می نویسند از عشق با غمی غمناک .......یادم میاد 2 سال پیش تو بازارچه بودم یک مردک داشت پسره کوچیک و تنهاروبایک دسته چوب می زد.بد جوری توبازارساری سروصداراه افتاده بود.یکی  می گفت اون کیه ....یکی دیکه می گفت حقشه ماهام کاسبیم دیگه ....یکی می گفت گناه داره ...بیچاره .....                       

خلاصه همه ایستاده بودند و ناظر ...

یکی دو ساعت بعد همه رفتند وپسر تنها شد . من که اون روزا14 سال بیشتر نداشتم رفتم جلووگفتم سلام ..

 

اونم  گفت سلام ...بعد از دو ساعت صحبت کردن فهمیدم که اون یک بچه است که پدرومادرش اونو زیر

پل تجن ساری رها کردن و رفتن اون می گفت :

هنوز سه سال داشتم و تازه حرف زدن یاد گرفتم دیدم باید سه تا کارتون پاره روپاره کنم وببرم واسه یکی

از خودم بدتر تا بتونم شب تو خونش ..... خونش که نه تو زیرزمین یک اشغال دونی بخوابم ...بعد که هشت

ساله شدم ...بادیدن کارهای بد اون اجنوی.... منطقم دیگه منو اونجا نگه نداشت.

با بیکسی رفتم توی خیابوناو کوچه های تیره و تار,بعد یه مدت دیدم که نمیشه که شب تو خیابون دهنمو با آشغالای مغازه های میوه فروشی پر کنم وتوی کاتون های پر از خون بخوابم ,دلمو زدم به دریا و رفتم تو بازار چه سراغ یه مومن خداکه یه مغازه ی فرش فروشی کوچیک و قدیمی داشت,فقط ازش خواهش کردم که بهم جا بده و یکمی هم نون ونمک...که آقامقبول کرد و سه سال ییش آقام غلامیشو کردم اما اون برام پدری کرد...اما حیف که یه آدم فقیر و بی کس همیشه فقیرو بی کسه..بعد فوتش دیگه روحیه نداشتم و داشتم از دوریش می مردم...دوباره افتادم توی این آسفالت داغ اما دیگه کسی منو نمی دید .رفتم توی جنگل و دو ماهبا حیوانات وحشی و تمشک با هزار و یک بار خطر گذروندم.

حالا تمشکا رو توی یه پلاستیک پاره جمع کردم و اووردم توی بازار که یه کم نون بخرم تا شاید  باورم بشه منم یک آدمم اما حالا این بنده خدا منو می زنه و میگه آخه چرا تمشک خراب و کثیف به بازار میاری و....

حالا خودتو ناراحت نکن .

واسه من این کتکها در مقابل جای ضخم سگ شکاری چهار بچه سوسول فقط برای خنده وشکسته شدن کتفم برای فرار از ولگردای بی ناموس هیچ به حساب نمی آد.

تو فقط برو خداتو شکر کن داداش بزرگم...

من هر روز یه آرزو میکنم و هر روزم خدامو شکر میکنم چون آرزومو بر آورده میکنه...اونم اینه که ای خدا منو تا فردا زنده نگهدار...

اگه اون پسرک باز ادامه میداد بغزمو میشکوندم و...

اما یکی صدا زدو گفت:امید...امید بیا...امید...

اونم سریع ازم خداحافظی و رفت و پشت سرش هم نگاه نکرد...

منمسوار دوچرخم شدم و رفتمخونمون وپریدم روی تختم>همینجوری که فکرم مشغول بود و به پرده ی پنجره  کوچیک اتاقم خیره شده بودم و آیت الکرسی رو زمزمه میکردم نفهمیدم کی خوابم برد...

توی خواب دیدم مردی نجیب با دسته گل و نوازش منو تکون میده و یه هو بیدار شدمو دیدم وقط اذانه وصدای الله اکبر همه ی داستان بالارو فقط به خوابی از حقایق تبدیل کرد.

درست این یه تخیل از خوابم بود اما حقیقت تلخی است که باید دانیم......

زحمتکش ها: علی جون وحسین آقا در شنبه بیست و نهم دی 1386 ساعت 1:40 بعد از ظهر | لینک ثابت |


سلام

 

۱ - ببخشید شمایی که برای همیشه با ما خداحافظی کردی : چه آشی ؟ چه کشکی؟ خودت میای . خودت می ری . خودت می بری خودت می دوزی .  خودت میای تحقیقات بعدشم خودت ما رو رد می کنی .. اولا شما باید خودتو معرفی کنی ... دوما شما باید از ما هم نظر بخواین . خوب حالا که دیگه رفتینو ما هم کاری نمی تونیم بکنیم

 

۲- یکی هم از من (حسین آقا ) خواسته بود که بگم تو کدوم دبیرستان درس می خونم هر چند من قبلا هم گفته بودم ولی چشم بازم می گم .. من تو دبیرستان سوم خرداد ساری طبقه ی سوم کلاس شماره ی ۱۲ درس می خونم . همچین که وارد کلاس بشی  منو می شناسینظر لطف شماست. چرا همه آقا هستن ولی ما اسم بچه ها رو همونطور که صداشون می کنیم نوشتیم .

 

 

 

زحمتکش ها: علی جون وحسین آقا در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 ساعت 1:26 بعد از ظهر | لینک ثابت |


 

چه می شود دل ما را که از هوای محرم                    حزین و دل شکسته و بی تابیم

 

حزین حزن حسین اما نه                                       حزین به حال خود که در تابیم

 

حسین دلش گرفته است راستی چرا                          زبس که ما یاوران در خوابیم

 

سالهای سال برای رسیدن به ا و                             چه می شود که هنوز در راهیم

 

بنشین ای دل که باز در این عاشورا                         به روی سفره عشق حسین مهمانیم

 

اگر که دلهایمان شکست و قطره اشکی                     یقین برای رقیه حسین عزاداریم

 

برای برافراشتن پرچم امر حسین                             بیا نه لحظه و آنی نیاساییم

 

 

                                                                                    ز- عابدی

 

 

زحمتکش ها: علی جون وحسین آقا در شنبه بیست و دوم دی 1386 ساعت 7:51 بعد از ظهر | لینک ثابت |


                                                                                             بسم رب ابوالفضل

 

شاید این حرفهایی که ما می خواهیم بگیم براتون تکراری باشه ولی اگه لطف کنین و پای

 

حرف هامون بشنین ممنون میشیم.

 

ما امروز می خواهیم از کسی بنویسیم که شاید لیاقت به زبون آوردن اسمش رو هم نداشته باشیم

 

ما می خواهیم از برادر عزیز ، عمویی مهربون ، علمداری با سلابت ، سربازی سربزیر ،

 

بنده ای مخلص ، انسانی وارسته و چراغی روشن گر  صحبت کنیم .

 

و ابوالفضلی زندگی کردن رو با هم تمرن کنیم اگه ما نیت و کمی همت کنیم مطمئنا خود آقا و

 

خدا دستامونو می گیرن باور کنین اگه ما تو این شبهای عزیز ازشون بخواهیم دست رد به سینه

 

ما نمی زنن و ما رو نا امید نمی کنن .

 

شاید بگین بسه شعار، ما گوشمون از این حرفها پره ، مگه میشه سقا بیاد به ما آب برسونه ،

 

ولی ما از همین جا اعلام می کنم که غیرت ابوالفضل اجازه نمیده که توی جوون غرورتو

 

بشکونی و اون بی تفاوت باشه .

 

پس یه یا ابوالفضل بگو و پاشو ...................................................

 

 

زحمتکش ها: علی جون وحسین آقا در شنبه بیست و دوم دی 1386 ساعت 7:41 بعد از ظهر | لینک ثابت |


زحمتکش ها: علی جون وحسین آقا در جمعه بیست و یکم دی 1386 ساعت 7:50 بعد از ظهر | لینک ثابت |


زحمتکش ها: علی جون وحسین آقا در جمعه بیست و یکم دی 1386 ساعت 7:21 بعد از ظهر | لینک ثابت |


Copyright © 2007 All Rights Reserved by ali-hossein-2doost.Blogfa.com .Design by Yas-Design

دنیای کدهای جاوا اسکریپت onLoad and onUnload Example